تبليغاتX
::. خزان .::

خزان

 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

شهریور 1388
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385

 

: پیوندها

 

مجموعه انجمن های فارسی
تنها برای غرورم
در پی اهوی عشق
آوای آزاد
بی تو رو به غروب
لوح فرهنگ و ادب فارسی
افسانه شهر عشق
کدهای خفن جاوا
علی اعرابی
امپراطور عشق
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی هم اما با هم
شهسوار
شعر
ساز جدایی
پرنده تنها
هفت قدم تا تو
خیال الا چیق
بر باد رفته
ساخت لوگو
سرزمین عشق
جک و اس مس
تنهاترین تنها
برناند(بسیار زیبا)
خاک تلخ
هذیون شبانه
مانیها
فروغ فرخ زاد
دانلود اهنگ
روزگار غریبیست نازنین
کتاب بزرگان
خاطرات یک دانشجوی کامپیوتر
من و سایه ام..
::.

 

: موسیقی

 


 


IransBs.com

:لوگوی دوستان

 







 برنانت

 
 
             

  تنها خواسته ی عشق تبلور خویشتن است....پس بگذاریم متبلور شود.

| +| نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385 توسط setareh  http://razedeldar.blogfa.com/post-15.aspx">ارسال به یک دوست
 

                 " نامه دختر عاشق به دوست پسرش"

سلام.اين قدردلم گرفته كه مي خوام عقده هايي كه تو بهم دادي را

روي اين صفحه بي جان و بي روح خالي كنم .مي خوام فرياد بزنم

اون قدر فرياد بزنم تا از اون خواب غفلت بيدار شوي و بياي بيني كه

به چه حالم انداختي . بي دليل فرياد نمي زنم .بي گناه تو دام عشق

توافتادم تويي كه اصلا نمي دوني عشق چيه . فرقي نمي كنه اول

نامه سلام باشه يا خداحافظي ، وقتي هيچ كدوم برات مهم نيست ،

اما من مثل تو فكر نمي كنم مهم اينه كه دلم برات لك زده حتي

براي نخواستن و شكستن و راندنت .

آخه لعنتي چرا با اين كارات منو ديوونه كردي و حالا گذاشتي

رفتي .مني كه حتي از زدن اين حرفها خجالت مي كشيدم رك و

روراست بهت گفتم دوست دارم ولي تو بهم گفتي بايد فراموشم كني

و ديگه نيومدي.

 عوضت نمي كنم با هيچ كس و هيچ چيز تو هم بي جهت سعي

نكن منو از چشما بيندازي من جام قرص قرصه به اين سادگي ها كه

هيچ با همه سختي ها هم نمي افتم . فاصله ديدنت را بيشتر كردي

كه چه ؟ فرار مي كني از عشق مجنوني كه اگر هم نباشي تو را نفس

مي كشد . آنقدر سردي و مغرور كه دلم را لرزندي كه فهميدم حتي

حق پرسيدن تورو هم ندارم .مثل هميشه ، اين بار حتي اجازه از دور

نگاه كردنت هم ندادي . مي دونم هيچي نيستم ، هيچ چيز در برابر

تو كه همه چيزي . مي خوام دست از سرت بردارم . امروز بي جهت

دلم هواي آزارهايت را كرده هواي بي پاسخي ها ، بي محلي ، طعنه

ها هواي همه چيزت كه هيچ چيز نبود جز عذاب دادن من .

تو با اون نگاه كردنت تمام وجودمو مي لرزوندي آخه چرا اون طوري

نگام مي كردي چرا با اون نگاهت تمام دنيا رو سرم خراب مي

كردي .تو كه مي دونستي تو مال من نيستي پس چرا با نگاهت

دوست داشتن رو و با حرفهات تنفر را يادم دادي . من كه كاري به

تو نداشتم ،تو نمي دوني چطور با نگاههايت گولم زدي و منو

انداختي تو تله .من حتي اين قدر از اين نگاهات مي ترسيدم كه

ازشون فرار ميكردم .شايد خودت ندوني كه چطور با اون نگاهات

خونه خرابم كردي .من هيچ وقت گول يه نگاه رو نمي خوردم و اينا

رو هوس مي دونستم ولي من كه مثل تو قلب و دلم از سنگ نبود .

وقتي به خودم اومدم خيلي دير شده بود وقتي فهميدم كه فكرتو

مثل يه ويروس وحشتناك تمام وجودم رو گرفته بود و مجبورم كرد

كه تك و تنها با اون تا لب گور بسوزم و بسازم و براي اينكه آرام

شوم فقط اشك ريزم و تاوان نگاههاي تو رو تنها و تنها بدم .آخه چرا

بي انصاف ميخواستي خودت را به ناداني و غفلت بزني كه هيچ چيز

نمي داني .

من حاضرم تمام عمر باقيموندمو بدم تا فقط يك روز براي باشي . تا

بتونم منم خودمو حس كنم و بيامو اين بغض هايي كه توي گلومه رو

تو آغوش تو بشكنم و زار زار گريه كنم ميخوام گرمي اون دستاي

خاليتو لمس كنم تا به بدن سرد و يخ زده ام جان ببخشه ميخوام تو

اين اين روز در كنارت باشم و احساس كنم كه هستم .ميخوام تمام

عمرمو به تو بدم تا فقط يك روز براي من باشي و در انتهاي روز

دستامو توي دستاي تو بزارم و براي هميشه از اين دنيا و از زندگيت

برم بيرون .چون به آرزوم رسيدم و به استقبال مرگ ميرم  .من يك

بار با تمام غروري كه داشتم بغضم را شكستم ولي تو به من گفتي

اشك تمساح ريختم تا پايان عمر اين را به ياد دارم .من با تمام

صداقت اشك ريختم آخه نمي دونستم با كي درد و دل كنم ولي تو

جواب خوبي بهم دادي يادته من اين ها رو فراموش نكردم .

.نمي دونم كه لياقت اين اشك ها و انتظارهايي كه برات كشيدم را

داشتي يا نه ولي بدون من بيشتر از اوني كه تو فكر مي كردي و مي

كني دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت .بدون كه تو باعث شدي

مزه شيرين خوشبختي را تا آخر عمر نچشم و هميشه با يادت عمر

بي فايده ام رو سپري كنم .بدون تا آخرين نفسم دوستت دارم و به

يادت هستم و جاتو تو قلبم يه سنگ ميزارم تا كسي نتونه جات و

بگيره .مطمئن باش هيچ وقت نمي توانم فراموشت كنم و هيچ كس

رو نمي تونم دوست داشته باشم چون عشقي كه به تو دارم هوس

نيست و مقدس ترين احساسي هست كه ذره اي در اون هوس

نيست . اگه همسفرم تو زندگيم كس ديگه اي باشه نمي تونم

دوستش داشته باشم .باور كن اگه يه سال ، ده سالم بگذره نميتونم

جاتو بدم به كسي . من تو رو توي روياهام دارم و سعي مي كنم اون

فرشته اي كه توي دلم هست هيچ وقت مثل تو مغرور نشه . دلم

براي همه چيزت تنگ ميشه براي طعنه هات ، زخم زبونات .براي اون

خنده هايي كه وقتي تو كوچه مي خنديدي تمام آدما مي فهميدند .

  زير آوار فرو ريخته عشق از دلم چيزي نمونده كه به تو بسپارم

                               

 

 

| +| نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385 توسط setareh  http://razedeldar.blogfa.com/post-14.aspx">ارسال به یک دوست
 

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

| +| نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385 توسط setareh  http://razedeldar.blogfa.com/post-13.aspx">ارسال به یک دوست
 

                                                     به نام دو دلداده از ه جدام

داستان از کجا شروع شد.از کدام نگاه؟از کدام لبخند؟از کدام اشتباه؟؟؟؟غم در چهره ی دخترک موج میزند.از او میپرسم:مشکلت چیست؟ارام نگاه می کند.بغضی معصومانه گلویش را گرفته...دخترک شروع می کند:"2سال پیش وقتی از کتابخانه بر می گشتم ی پسر اومد و به من شماره داد...قبل از ان هیچ دوست پسری نداشتم...میترسیدم ولی می خواستم بشنا سشمش .دوستی ما اغاز و به عشق تبدیل شد...خیلی دوستش داشتم...خودم دختر درس خوانی بودم ولی پدر و مادرم کم سواد بودند و من از این قضیه رنج میبردم و دوست نداشتم فرزند من هم این مشکل را داشته باشد...بعد از مدتی دوستی متوجه شدم که پسر مورد علاقه ام...مرد رویاهایم...عشق زندگیم... تحصیلاتی برابر با پدر مادر من دارد...خوشبختی داشت از من روی میگرداند ولی من اجازه ندادم..گفتم که دوست داشتن مهمتر است و هرروز علاقه ام به او بیشتر شد...

۲سال از اشنایی ما گذشت و من وارد دانشگاه شدم ...کم کم چشمم به مسایل بازتر شد...با خود اندیشیدم که با یک فرد کم سواد نمی توانم زندگی خوبی داشته باشم..بخصوص من  که تحصیلات اینقدر برام مهم بود...تصمیم گرفتم ...به او گفتم...نمی دانم چگونه..ولی گفتم ...و او شکست...او روحا مرد..من چه کردم...اشتباه یا  درست؟تو بگو"

دخترک دیگر نمی توانست  حرف بزند..شما بگویید او باید چه کند...در حالی که باید دانست که فقط چند ساله اول زندگی با عشق است و ما بقی بر اساس تفاهمات و مشترکات زوجین است.

منتظر نظرات شما هستم...

| +| نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385 توسط setareh  http://razedeldar.blogfa.com/post-12.aspx">ارسال به یک دوست
 


This Template Designed By  hadi_x7
> All Rights Reserved